درمونده شدم...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
دخترم از دل درد به خودش میپیچه داروهاش هم اثر نمیکنه دیگه..امروز میبرمش پیش یه دکتر متخصص..رفتم برگه ارجاع بگیرم از پزشک خانواده بهم نداد .گفت تا خودم بتونم نامه نمیدم.گفتم ضعیف شده دخترم .دیگه شده پو
خدابامن است...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
خدایا !امروز دلم هوای با کسی حرف زدن داردهوای گرفتنِ دستانی که سرد نیستو جا شدن توی آغوشی که تا همیشه سهم من باشد !گلویم پر است از دوستت دارم های مهار شدهو بغض هایی که انکار کرده امباید اعتراف کنمباید
زندگی..
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافهاش ...اما حرفش هیچ وقت از یادم نمیرود، میگفت :زندگی مثل یک کلاف کامواست !از دستت که در برود میشود کلاف سردرگم، گره میخورد، می
به رسم عادت...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
حوالی سی تا چهل سالگیفهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود! حالا میفهممچیزی بالاتر از سلامتیچیزی بهتر از لحظه ی حالبااهمیت تر از شادیباارزش تر از تخیلو در صدر ِ همهنفسهایی که نفهمیده دَم و بازدَم میشدند!
اون نمیدونه..
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
اون نمیدونهبا هرکدوم از این حرفهاش چقدردارهفاصله مون رو داره روز به روز زیادتر میکنه!وچقدر دل من رو از این زندگی سردتر...کودک که بودم؛ گمان میکردم سردتر از بستنی چیزی وجود ندارد..حال که فکر میکنممیب
فقط یکبار...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
حسین پناهی حرف قشنگی زد... دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟!!!سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره!تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری!فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی!وقتی هم که او
چرا خداحافظی؟
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
چرا همه دارن در وبشون رو تخته میکنن ومیرن؟!چه خبره اخه؟بگید تا من هم بدونم..دیگه کسی ازدوستام نمونده ...این چندمین وب بودکه وقتی رفتم پست خداحافظی گذاشته بود..
خرداد...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 21:46
امروزتولد شناسنامه ایمه...هرسال روزتولدم فقط یکی بودکه بدون اینکه یادآوریش کنم بهم تبریک گفتوهدیه داد.اون هم همراه اول بود..بازهم دمش گرم....لااقل معرفتشو داشت..خردادِ عزیز !خوش آمدی ...با این که می د
حقیقت..
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
بگذارید یک حقیقت بگویم از دنیای زنها ... ما زنها اگر بدانیم جوری متفاوت از دیگران، در قلب مردی نشسته ایم کافیست ...تمام ناملایمات را دوام می آوریم به دلخوشی همان یک نگاه ... با یک دوستت دارمش ماه ه
به حق چیزهای ندیده!
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
امروز رفته بودیم باغ بابا.. بحث دایی وزن دایی بود.ازقرارمعلوم زن دایی خانم که تازه مدرک وکالت گرفته برای دیدن گل پسرش که برای تحصیل رفته خارج ازکشور رفته و انگار قصد برگشت هم نداره فقط چندروز دیگه تشر
اول هفته ناکوک..
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
اول هفته ای که با داد وبیداد شروع شه و از خواب بیدارت کنن، خدا اخرهفته روبه خیربگذرونه
حال خوب
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
حال خوب را هیچکس نمیتواند بخرد. حال خوب را هیچ فروشگاه بزرگی نمی فروشد. حتی اگر اجناسش انقدر مرغوب باشد که نتوانی سمتشان بروی. حال خوب یعنی دلت خوش باشد. حال خوب یعنی بهار باشد. روی ابرها بایستی و پشت کنی به همه ی آن چیزهایی که نمی گذارند بخندی..حال خوب را نمی توان خرید اما می توان ثبت کرد.حالتون خو...
نبودی..
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
این بار تو را نخواهم بخشید !به خاطرِ تمامِ روزهایی که کنارم بودی اما تکیه گاهم نبودیتمامِ ثانیه هایی که هوایِ دلم را نداشتیتمامِ لبخند هایی که در گلوگاهِ اشتیاقِ کودکانه ام خشکاندی ،تو را نخواهم بخشید
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی..
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
دیشب خونه مامان بودیم..پسردایی اومده خواستگاری ابجی مجرده م..میخواستم بگم کلا بی خیالش شو.ولی یاد گذشته خودمو ماجرای پسرعمه بیچاره شدم که بی دلیل دلشو شکستم..برای همین گفتم خوب فکرهاتو بکن که بعدپشیمو
ماهی قرمز..
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
امسال سفره هفت سین نچیدم.اگه زنده بودم سال دیگه ماهی قرمز هم نمیخرم ..امسال دوتا خریدم چون دخترم دوست داشت..بدنشون زخم شده .نه میمیرن که راحت شن بیچاره ها نه خوب میشن...دلم میسوزه براشون...
محبت..
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
اینو به خاطرت بسپار؛همیشه به آدمابه اندازه ای محبت کنکه بعدش مجبور نشیثابت کنی که یه احمق نیستی...
یکی بیاد منو اروم کنه..
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
برخلاف تصورم زیاد هم سخت نبود..دیشب هم راحت خوابید تاصبح..راستش حال خودم خرابتر از دخترمه..انگار من بیشتر بهش وابسته بودم تا اون به من..حالم اصلا تعریفی نداره .باهربار شیرخواستنش میرم به گذشته وبرمیگر